معرفي وبلاگ
اينكه بتوني راحت و صميمي مطالب و اتفاقات و خاطرات و حتي چرنديات روزمره ات رو بدون اينكه رو كاغذ چكنويس كني همينطوري تايپ كني و بزاري واسه ميليون ها نفر كه بدون اينكه بشناسنت و اطلاعي از اسمت و آدرست و نشونيت و حتي جنسيتت داشته باشن از اين مطالب لذت ببرن و واسشون جالب باشه كه بدونن روزاي ديگرون چطوريه و چه اتفاقاتي توش مي گذره و اوقات زندگيشون رو به خاطرات تو اختصاص بدن ، مثه اين ميمونه كه توي يه جمع دوستانه هر روز يا خيلي از اوقات نشسته باشي و همه حال مي كنن كه تو اون وسط باشي و يكريز حرف بزني و چه چه بزني تا اونا كيف كنن .
توي پيوندهاي وبلاگم يه وبلاگ هست به اسم ديفال مستراح ، هميشه مي خوندمش تا اينكه فيلتر شد و حالا كه اينجوريه كمتر .
يه پسريه كه باحال مي نويسه ، حال داشتين با فيلترشكن بخونينش .
همينطور وبلاگ سرگ هل هلوك اثر جيغ كه اونم توي ليست پيوندهام هست .
اين وبلاگم هست : بلند فكر مي كنم .
اضافه بر سازمان :
الف-وبلاگ رختخواب دوشيزگي رو هم يه چكي بكنين .
روزمرگي
دچار بي تنوعي .
دچار گرفتاري روزمره كه فقط وقت و هزينه آدم تلف ميشه .
لب دريا با رابينسون نشستيم حرف مي زنيم : اونم همچين نظري داره ، اونم ميگه ديگه تخمه شكستن لب دريا و چهارفصل كيو اف سي و پياده روي شبانه در حاشيه دريا خيلي تكراري شده .
تو خونه همسرم همين حرفو ميزنه .
تو اداره همه اكثر بچه ها همينو مي گن ، كارا همه اش تكراريه .
چرا؟
دانلود كنين
موزيك تيتراژ فيلم سينمايي روز سوم كه خيلي دنبالش گشتم و آخرش خودم از فيلمش جدا كردم :
موزيك متن سريال رستگاران كه يه زني داره فرياد مي كشه كه اينم خيلي دنبالش گشتم و آخرش مثه بالايي :
عقل سرخ
جاتون خالي بود ، اكثر دوستاني كه توي وبلاگ ها و سايت هاي بومي بندر فعاليت مي كنن اونجا بودن . حكايت اين اسم عقل سرخ هم شنيدينيه كه مربوط مي شد به يه ماجراي تاريخي سهروردي و صلاح الدين ايوبي ، البته امروز وقتي تو گوگل كروم نوشتم عقل سرخ ديدم شونصد صفحه به اين نام هست كه فقط اين معني رو نداره و از سياست گرفته تا وبلاگ هاي شخصي اين اسم رو برا مطالبشون يا عنوان اونا انتخاب كردن و يه جمله چند منظوره اس .
يه كاتالوگ هم از مراسم گرفتم كه متن و جمله هاش خيلي جالبه و كار بچه هاي برگزاركننده اس .
رابينسون سراسر مراسم رو غرغر كرد كه گرمه و ما رو چه به شعر و اين چيزا ، البته در بعضي موارد هم علاقه نشون داد .عادت كردم مراسم ها و همايش هاي مختلف همراه خودم مي برمش يا همراش ميرم ، پسر خوبيه ، مستعد ازدواج هم هست تازه !!!
من نمي دونم چرا آدم هايي كه تو حوزه ها و موضوعات هنري مثه سينما و تئاتر و موسيقي و شعر و داستان و ... فعاليت مي كنن اكثرشون قيافه شون يا لباسشون يا مدل موشون يا رنگ پوستشون يا يه جاييشون رو جوري تغيير ميدن كه با بقيه متفاوت باشه ؟ حتما يه دليلي داره ، روم نشد از اونايي كه تو مراسم بودن بپرسم حالا از شما مي پرسم.
خدا رحمت كنه زاينده اين قالب شعري جديد كه نه قافيه داره و نه مصرع و بيت و معني و ... ، تمامي افرادي كه اومدن شعر خوندن بلااستثنا از اين نوع شعر گفتن و با اين لحن جديد هم سعي مي كردن فعل آخرو بكشن كه من چيزي از دليلش نفهميدم ، آخر مراسم هم برا اينكه يادي از رامي هم بشه يه چن تا از دوستاي قديمي اش رفتن بالا ميزگرد درست كردن و درباره مسائل مختلف رامي حرف زدن .
اضافه بر سازمان :
الف-واسه اولين بار فهميدم رامي بازيگر هم بوده و سه تا فيلم بازي كرده .
ب-وسط مراسم پذيرايي كردن كه ما مستفيض نشديم .
ج-چن تا آهنگ و ترانه خيلي ملايم و قشنگ هم حين تنفس از مركز صوتي سالن پخش شد كه احساس كردم صداي راميه ولي كيفيتش خيلي بالا بود ، يادم رفت از دوستان بپرسم كه چجوري ميشه گير آورد .
د-دوست عزيزم عبدل رضواني جان اين عكسايي كه ازم گرفتي بفرست بياد ، ميخوام بعدها به بچه ام نشون بدم بگم ما از اين جلسات هنري هم مي رفتيم .
ه-خداييش من تو دانشگاه هم تمام مراسم هاي و كانون هاي هنري و ادبي و سينمايي و سياسي و بسيج و انجمن و هلا احمر و صنفي و ... رو مي رفتم .
پديده اس ام اس زني شعراي طناز
اين اس ام اس هم چيز خوبي است ! باور نمي كنيد ؟ خب نكنيد . پديده ي اس ام اس بازي و ... اين روزها بازارش داغ داغ است . خداوند انشاءا... هيچ بني بشري را به درد اعتياد ! ببخشيد (اس ام اس ) گرفتار نكند . اس ام اس علاوه بر اين كه سرگرمي خوبي براي آحاد مردم مي باشد ، براي شاعران و به ويژه طنزپردازان شور و حال ديگري دارد ! توجه كنيد :
صبح روز جمعه هفته گذشته اين بيت شعر طنزآميز نمي دانم از كجا برايم اس ام اس شد :
وبلاگ و موبايل و آن چه من بي خبرم
تبريك به انصاري مد نظرم !
كه ما ، در پاسخ عرض كرديم :«سپاسگزارم ، ببخشيد شما ؟» پاسخ آمد :
ما كوچك و بي نام و نشانيم ، لذا
توفير نباشد كه زنم يا پسرم !
چندي ست زحال من خل ، بي خبري
انگار نشستي كه بيايد خبرم !
گر شاعر طنازي و هستي خالو
با شعر جواب ما بگو ، منتظرم
اي مرد شجاع بندري ، عباسي !
ترديد چرا ؟بدان كه من بي خطرم
و ما بلافاصله دو بيت شعررا براي ايشان ارسال كرديم :
زدي پلك و جهان آخر زمان شد
قدِ ماه از حسادت ! چون كمان شد
پس از يك عمر در حسرت نشستن
دلم با ديدنت از نو ، جوان شد!
و طرف مربوطه كه تا اين لحظه ناشناس بود ! ( يعني من نامبرده را نمي شناختم ) در پاسخ گفت :
تغيير نده وزن اس ام اس خالو
استاد تويي به طنز ، من بچه ترم !
و با خودمان انديشيديم كه بابا قضيه جدي است ! با شماره مورد نظر تماس گرفته و متوجه شدم خانمي شاعر از قضا پشت خط تشريف دارند ! پس از سلام و احوال پرسي مشخص شد كه نامبرده كسي نيست جز خانم زهرا دري شاعر و طنز پرداز اصفهاني . گفتم ما در حال حاضر به اتفاق عيال در بازار ماهي فروشان مشغول خريد ميگو هستيم . ايشان پس از خداحافظي مجددا دست بردار نبوده و ما را با اس ام اس ديگري نواختند.
هر وقت سرت شلوغي اش در بشدي !
پاسخ بفرستيد ، ولو مختصرم !
و خلاصه اين شد كه به محض ورود به خانه دست به كار شديم :
طنازترين شاعره ي لنجاني ،
هستي تو و هيهات كه من بي خبرم
تا اين كه بگويمت جوابي در خور
يك ساعت ونيم است كه اكنون پكرم
بر روي تشك ولو شدم ، اين گونه
گاهي بنشسته و زماني دمرم !
كه خانم دري جواب دادند :
لنجان و صفاهان كه برادر هيچ است
حتي به جهان نيز نباشد اثرم !
حسرت به دل از توي جهان پر بزنم
شايد كه حراست نگذارد بپرم !
و ما گفتيم :
تو مثل كدو تنبل و من مثل هويج
تو آن قدري و بنده هم اين قدرم !
داني كه هزينه ي اس ام اس چند است ؟
پس دختر خوب !كم بزن هي ضررم
و ايشان در پاسخ اظهار داشتند :
اي چشم ... ولي بگو كه كم آوردي
تا رفع شود ، فكر اس ام اس ز سرم !
ما ديديم عجب گيري كرديم ! طرف دست بردار نيست ،خستگي بازار و از همه مهم تر گراني قيمت ميگو از يك سو ، و اين شاعره خوش ذوق و ظاهرا پولدار از سوي ديگر كه ول كن معامله نبود ، لذا گفتيم :
من خسته ي كار روز و شب مي باشم
فرياد ز درد پا و دست و كمرم !
تسيلم فشار كار و غيره ... هرگز
تقدير اگر كه بشكند شافنرم !
اي كاش تو ميهمان خالو بودي
تا هر چه طلب كني برايت بخرم !
ولي باز هم بشنويد از سركار خانم دري :
وقتي به مراسمي بزرگت كردند
حرفي نزدي به من ، ولي مي گذرم
( كه منظور ايشان مراسم بزرگداشت اين جانب بود كه ارشاد از نامبرده دعوت به عمل نياورده بود .)
تصيم گرفته ام كه امروز تو را
هرجور شده به زور طنزم ببرم
حالا كه شدم برنده ، اي خالو جان
بدرود كنم تو را ، به چشمان ترم !
كه طرف به خيال خودش در اين دوئل اس ام اسي برنده شده ! اما غافل از اين كه خالو راشد و بازنده شدن؟ ! بشنويد :
در خواب مگر مرا بري دري جان
من طنزنويس قادر و هم قدرم !
در پايان با عرض پوزش از خوانندگان گرامي كه تمام شعرهاي ذكر شده به صورت في البداهه سروده شده ! ضعفش را به حساب في البداهه بودنش بگذاريد.
ببخشيد مثل اين كه اس ام اس ديگري از خانم دري رسيد :
درخواب كه سهل است ولي من بردم
من خانم طنازم و پردرد سرم !
و اين هم پاسخ ما :
تو فكر نموده اي كه مخلص پپه ام !
يا خواجه ي بي بخار آل قجرم ؟!
و باز هم بشنويد از اين خانم كمي تا قسمتي بيكار:
يك دنده ام و شده كه تاوقت سحر
پاسخ بدهم كه بنده مرغ سحرم
و بشنويد از خالو راشد :
مرغ سحري تو ، من خروس لارم
من يك تنه هم حريف صدها نفرم !
خانم دري :
از هر چه خروس بي محل دلخونم
يادت نرود كه دخترم من ، بشرم ؟
خالو راشد :
حرف دل خود به من زدي دختر جان
خوب است كه مشورت كن با پدرم !
زهرا دري : ...
خالو راشد : ...
برگرفته از وبلاگ شخصي راشد انصاري:
http://khaloorashed.blogfa.com
غيبت
شايد بيش از دو ماه ، آخرين پستم برميگرده به خداحافظي كتايون رياحي ، مسائل و اتفاقات زيادي در خيلي زمينه ها اتفاق افتاده واسم و واسه جامعه .
مهمترينش انتخابات بوده و حواشي آن، نمي خوام درباره اش چيزي بنويسم چون تو اين مدت بيش از هر چيز ديگه اي راجع بهش شنيده ام و خوندم و ديدم .
اضافه بر سازمان :
الف-چن وقت پيش رفتم به وبلاگ 206 پرتقالي كه مال مرحوم ساجده كشميريه و واسه آخرين پستش تو قسمت نظرات نوشتم چه زود رفتين ؟ ثبت رو كه زدم نوشته شد نظر شما پس از تائيد درج مي شود ، يهو دلم ريخت پائين ، با خودم گفتم يه روزي فكر مي كرد اين آخرين پستشه كه مي نويسه و يكي مياد و بعد زا مرگش هم پست ميزاره ولي كسي ديگه نيست كه نظرات رو تائيد كنه؟و ما هيچ وقت اين فكرو مي كنيم؟كه شايد نفر بعدي من باشم؟
ب-زندگي بعد از ازدواج و مستقل شدن هم حال و هواي خودشو داره ، يه كيف خوبي توشه ، با تمام وجود مي بيني كه اين چيزيه كه خودت داري مي سازيش ، منم هي مثه موسوي دارم از چيز استفاده مي كنم ، منظورم اينه كه اين فضا دقيقا عكس العمل روحيات و برنامه ريزي ها و تصميمات خودته ، ميفمهيمن من چي ميگم؟
ج-تصميم ندارم اين پستو طولاني كنم.
د-يه سال از سربازيم گذشت و من امروز داشتم تو گوگل كروم مي گشتم ببينم مطلبي يا عكسي يا نوشته اي از همدوره اي هاي آموزشي خدمت يا پادگانم پيدا مي كنم يا نه كه فقط تونستم يكي رو پيدا كنم كه چن دوره قبل از من اونجا بوده . واقعا سخت بود اين دوره آموزش رزم مقدماتي .
كناره گيري كتايون رياحي از دنياي بازيگري
اونوقته كه روياهاي آدم به تعويق مي افته.
گاهي اوقات آدم از سرنوشت ، رو دست خوبي مي خوره ، كه فكر مي كنه داره تصميم مي گيره
اونوقته كه آدم ادعاهايي مي كنه ، كه تو رو دربايستي انجامش گير مي افته.
گاهي اوقات آدم از آرزوهاش جا مي مونه.
گاهي اوقات آدم مي خواد بازي كنه ، بازيگر مي شه.
گاهي اوقات داره مي خنده وقتي تو دلش خونه ، گاهي گريه مي كنه و قتي داره از زور خنده مي ميره.
گاهي اوقات شوخي شوخي همه چيز جدي مي شه.
گاهي اوقات آدم وقتي زياد مي خواد كم مي ياره ، گاهي وقتي كم مي ياره زياد مي خواد.
گاهي اوقات با ترس و لرز بر مي گرده به پشت سرش نگاه كنه ، مي بينه چه شجاعتي
گاهي اوقات با شجاعت مي تونه ترساشو نگاه كنه.
گاهي اوقات آدم به دنبال خوشبختي ، زندگي را گم مي كنه ، گاهي هم با انتظار زندگي را معنا مي كنه.
گاهي اوقات آدم براي پيدا كردن يه گنج الكي ، گوهر خودشو گم مي كنه ، گاهي هم گوهر حقيقت را پيدا مي كنه .
گويا زمان برآورده شدن آرزوي من و پسرم فرا رسيده و لازم است كه زائر سرزمين قصه، راهي شود . اينك كه عازم سفرم ، سفري به ديگر سوي زندگي ، بر خود لازم مي دانم تا از دوستانم و استادانم كه آنقدر به من نزديك بودند كه در من بودند ، تشكر كنم ؛ پروانه ماهان ، زهرا عروس خوب پدر سالار ، خانم بس ، فاطمه ملاصدرا ، فخرالزمان ، مهين مشرقي ، تارا ، ثريا اردلان .... و زليخاي عاشق. گر چه همه اين عزيزانم عاشق بودند ولي عشق زليخا خود يك معجزه بود.
اين زنان و تنها دوستان نازنينم گاهي تشويقكي شدند و اگر تنبيه نشدند ، خدا را شكر ،كه البته باور نمي كنم بازيگر زني در جهان باشد كه شماتت ، تحقير و تنبيه نشود. اما همواره بزرگترين مشوقم مردم بودند با مهر آريائيشان و ايمان به خدا.
بسيار بسيار مفتخرم كه در تمام طول زندگي بازيگري ام ، تنها و تنها يك حامي داشتم و به قول جماعت سينمايي آنان كه با كمان حلاجي پنبه ام را زدند ، خواسته يا ناخواسته به دنبال چيزي بودند كه سهم من وراي آن بود.
در طول بيش از دو دهه هرگز افتتاحيه و اختتاميه جشنواره فجر را نديدم . كارت دعوت به دستم نرسيد! و خلاصه به قول ولتر؛" خدايا مرا از شر دوستانم در امان بدار، خود با دشمنانم مي دانم چه كنم!"
در مقطعي كه سينما راجايگاهي شايسته براي خود نمي ديدم ، تلويزيون پايگاهي شد تا مهرم را با مردم مهربان تقسيم كنم .
و باز به قول حافظ ؛" كيمياي سعادت رفيق بود رفيق " ، رفقايي كه همچنان هستند و من قدردانشان و آنان كه رفتند خدا به همراهشان . و اما اين همه تنهايي ،بركت بود براي خلوت انس و اين كه ؛ " يدالله فوق ايديهم " ، كه ترجمه سينمايي آن مي شود : براستي خدا بزرگ ترين كارگردان است .
آنچه مي بايست از جادوي سينما و بازيگري بياموزم ،آموختم تا شايد ره توشه اي براي نوشتن باشد و در پي تجلي معجزه عاشقانه زليخا در زندگي ام . اينك برآنم تا با اعجاز كلمات ،پيوندي ديگر با شما نه از جنس نقش آفريني بلكه با آفرينش نقش داشته باشم .
اراده امروز من براي نوشتن ، گويا مجالي براي بازيگري نخواهد گذاشت ، اما بايد ديد اراده خدا چه تقديري برايم رقم خواهد زد.
باشد كه از اين آزمون سربلند و دست پر بيرون آيم.
